...........................خليفه شدن بهلول
هارون الرشيد
از بهلول پرسيد: دوست داري خليفه باشي؟بهلول گفت: نه. هارون پرسید: چرا؟بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال" مرگ سه خليفه " را ديده ام ، ولي تو كه خليفه اي ،" مرگ دو بهلول " را نديده اي.
..........................دست و پا زدن بهلول

بهلول را ديدند بر بالاي
تپه اي نشسته و دست و پاهمي زد. پرسيدند : تو را چه مي شود كه دست و پا همين زني؟
گفت
: نا گهان در " فكر" فرو رفته ام ، دست و پا مي زنم تا از" آن بيرون آيم. (

..........................تشييع جنازه قاضي
قاضي شهر فوت كرد
و جمعيت انبوهي به تشييع آمده بودند . كسي بهلول را گفت: زمان تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرارگيرد يا عقب تابوت؟بهلول گفت: جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد ،بايد سعي كرد: " توي تابوت قرار نگرفت؟."
..........................استراحت كردن

خواجه اي بهلول را گفت
: مدتي است آنقدر استراحت كرده ام كه خسته شده ام. بهلول گفت: پس قدري استراحت كن
!
..........................دنيا را چگونه مي بيني؟

ابلهي پرسيد، دنيا را چگونه مي بيني؟
بهلول گفت: تو سعادتمند خواهي زيست! ابله در حيرت شد و گفت:
اين چه
جوابي است كه به پرسش من مي دهي؟گفت: نيكو جوابي است ، زيرا عاقل آنچه را ميداند ،

نمي گويد ، اما آنچه را كه بگويد ، مي داند
...!!
.......................... دوستي
بهلول

روزي هارون الرشيد از بهلول پرسيد
: " دوست ترين " مردم نزد تو چه كسي است؟بهلول گفت: همان كسي كه شكم مرا سير كند. هارون گفت: اگر من شكم تو را سير كنم ،مرا دوست داري؟بهلول پاسخ داد: دوستي به: " نسيه و اگر" نمي شود.
..........................فلسفه كفشهاي بهلول

بهلول روزي به مسجد رفت و از ترس آن
كه مبادا كفش هايش را بدزدند يا با ديگري عوض شود ، آنها را زير لباد ه اش پيچيد و در گوشه اي نشست. شخصي كه كنارش بود چون بر آمدگي زير بغل اورا ديد گفت: به گمانم كتاب پر قيمتي در بغل داري؟ چه نوع كتابي است؟بهلول گفت: كتاب فلسفه. غربيه پرسيد: از كدام كتاب فروشي خريده اي؟
بهلول
گفت: از كفاشي خريده ام .

..........................يك موي تو ، به صد الاغ من مي ارزد
بهلول پاي پياده بر راهي مي گذشت . قاضي شهر او را ديد و
گفت: شنيده ام " الاغت سقط شده " و تو را تنها گذارده
است
! بهلول گفت: تو زنده باشي. يك موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد.

 ..........................سبك بودن انديشه
بهلول
را گفتند : سنگيني خواب را سبب چه باشد؟گفت: " سبك بودن انديشه "، هر چه انديشه
سبك باشد، " خواب سنگين گردد
"...!!!!
..........................جنون

كسي بهلول
را گفت: تا چند مي خواهي در جنون باشي ؟،لحظه اي بخود آي و راه عقل در پيش
گير
. بهلول گفت: اين روز ها بدنبال عقل رفتن خيلي: " جنون" مي خواهد...!!!!! "
..........................نردباني دو طرفه

بهلول را پرسيدند
: حيات آدمي را در مثال به چه ماند؟بهلول گفت: به نردباني دو طرفه ،كه
از يك طرف
: " سن بالا مي رود " و ازطرف ديگر : " زندگي پايين مي آيد ".
..........................عاقبت ثروتمندان و فقيران از نظر بهلول

روزي
بهلول در قبرستان بغداد كله هاي مرده ها را تكان مي داد ، گاهي پر از خاك مي كرد و سپس خالي مي نمود.
شخصي از او پرسي
: بهلول ! با اين " سر هاي مردگان " چه مي كني؟گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و

حاكمان را از زير دستان
جدا كنم، لكن مي بينم همه يكسان هستند
.
..........................بهلول و طبيب

هارون الرشيد ، طبيب مخصوصي از يونان آورده
بود، كه بسيار موردتكريم و احترام بود. روزي بهلول بر وي وارد شد ، پس ازسلام و احوال پرسي از طبيب سوال نمود : شغل شما چيست؟طبيب از باب تمسخر، به بهلول گفت:
شغل من
: " زنده كردن مرده هاست." بهلول در جواب گفت: اي طبيب تو زنده ها را نكش ،" مرده زنده كردنت " ،

پيش كش
!
..........................اين شهر چند " عاقل " دارد
.
بهلول وقتي در بصره بود به او
گفتند: ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار. گفت: " ديوانه هاي " شهر آنقدر زيادند كه نمي شودشمرد ، اگر بخواهيد : " عاقلان و خردمندان " را براي شما ميشمارم كه: " اندكند
".
..........................حاضر جوابي بهلول

روزي وزير
هارون به شوخي بهلول را گفت: مبارك است خليفه ، كه حكومت: " گرگها و خنزير ها " را،
به تو واگذار كردند
. بهلول بي درنگ گفت: خودت حكومت مرا فهميدي و تصديق كردي . ازاين به بعد مواظب باش كه از اطاعت من سر پيچي نكني. حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزير شرمنده شد.
..........................حكايت

روزي
بهلول بر هارون وارد شد. در حالي كه در ميان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول گردش و تفريح بود . از بهلول خواست كه چندجمله ناب روي اين بناي جديد بنويسند. بهلول روي بعضي از ديوارها نوشت. اي هارون ! تو آب و گل را بلند داشتي و دين راپايين آوردي و خوار كردي ،گچ را بالا بردي: ولي ،فرمايش پبغمبر را پايين آوردي.
اگر مخارج اين ساختمان از مال خودت است ،خيلي اسراف
كرد ه اي و خداوند اسراف كنندگانرا دوست ندارد و اگر از مال ديگران است ، برديگران روا داشته اي ، خداوند ظالمان را دوست ندارد
.
..........................بهلول در نزد
خليفه

روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد
" نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كردسر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي شيهه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد. خليفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كاردارد. بهلول رفت و بر گشت و گفت: اين حيوان مي گويد: مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.
ممكن است
كه : " خريت " آنها در تو اثر كند
.
..........................الاغ عمرش را به خليفه
داد

بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت
. كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال وشكوه و آشكار شد. خليفه خواست ، با او شوخي كند. گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به " شما."
..........................طول عمر

ابلهي از بهلول پرسيد
: آدمي را طول عمر چقدر باشد؟بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تورا طول عمر بس دراز باشد.....!
..........................ارزش هارون الرشيد از نظر
بهلول

روزي هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت
. خليفه از بهلول پرسيد: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دينار
. هارون بر آشفته گفت: ديوانه ، لنگي كه به خود بسته ام فقط پنجاه دينار است.
بهلول
گفت: منهم فقط لنگ را قيمت كردم . وگرنه خليفه كه ارزشي ندارد
.
..........................شكار
هارون الرشيد

روزي هارون الرشيد و جمعي از
درباريان به شكار رفته بودند. بهلول نيز با آن ها بود. آهويي در شكار گاه
ظاهر شد. خليفه ، تيري به
سوي آهو افكندولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت. بهلول فرياد زد:" احسنت. "
خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟
.بهلول گفت : " احسنت " من براي آهو بود،نه براي " خليفه
".